بسم الله الرحمن الرحیم
حرارت بدنم بیشتر می شود و بی حالم می کند. نه توان راه رفتن دارم نه حوصله حرف زدن، فعالیت هایم مختل می شود.
از بچه گی هروقت خسته می شدم، تب می کردم، تب نشانه ای بود که بدنم دیگر طاقت ندارد و باید استراحت بیشتری کنم وگرنه ضعف و تب مرا از پا می اندازد.
نشانه جالبی است تب؛ وقتی سلول سلول بدنت نفسی گرم می کشند و یکصدا فریاد می زنند: کمک، کمک، دارم می سوزم، در خطرم، نجاتم دهید.
شربت عسلی به نیت شفا درست می کنم و کنج سجاده پناه می گیرم.
جرعه جرعه عسل را می نوشم، آب را به نیت حیات و عسل را به نیت حمد.
مفاتیح را می گشایم، مناجات تائبین را مرور می کنم: الهی البستنی الخطایا ثوب مذلتی...
آه، چقدر دلم برای مناجات تنگ شده و نمی دانستم.
با بی حوصلگی ورق می زنم، اللهم انی اسالک یا غافر یا ساتر...الغوث الغوث ...خلصنا من النار یا رب، ضرباهنگ سلولهای تبدارم می شود.
با هر اسمی که بر دیدگانم می نشیند، اعمال و رفتار و گفتار و نیات م را مرور می کنم، چقدر می توانستم بهتر باشم و نبودم،
چقدر می توانستم خیری برسانم و نرساندم، چقدر می توانستم نرمتر باشم و خشن بودم، چقدر می توانستم رو به امام باشم و پشت به قبله نماز خواندم...سلول سلول م آتش می گیرد،
اوج می گیرد، آه می شود، می شورد، می شوید، اشک می شود و فریاد می زند: اجرنا من النار یا مجیر.
عرق سردی را حس می کنم، تنم مور مور می شود، تبم افتاده، چشمهایم را می گشایم، سبک هستم.
اذقنی برد عفوک و حلاوة رحمتك و مغفرتك.
خنکی عفو شیرینی رحمت و مغفرتش را مزه مزه میکنم،
به سجده می روم و برای فرستادن رسولانش حمدش می کنم.
تب را رسولی از پروردگارم می دانم، بدنم به آب و عسل محتاج بود و روحم به عفو و مغفرت.
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟
ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود
یا تواب یا تواب یا تواب را می نوشم، چون شربتی از عسل برای تقویت روحم.
دیدگاه خود را بنویسید