بسم الله الرحمن الرحیم

سوز سردی از لای پنجره ماشین صورتم را می نواخت،
اما رقص پرچم را بر گرمای تخمیر کننده ترجیح می دادم.
سردی هوا و تاریکی اتوبان و سرعت ماشین و خلوتی شهر وقتی باهم می آمیزند، حسی از دلهره می زایند. عکسهای امام شهید کنار گذرگاه ها  بغضم را سنگین تر می کرد و موسیقی پلی شده سعی داشت با من همدلی کند.
ماشین‌ها برایم غریبه بودند و من تنها. گویی وسط بیابانی از غم و خلوت و غربت گیر افتاده ام.
حسبی الله چاووشی را برای بار چندم پلی کردم و زیر لب زمزمه کردم: ننگ بر آنکه شک کند میان دشمن و وطن...
از ماشینهایی که از کنارم عبور می کردند می ترسیدم.
ولی خدا ملائکه اش را فرستاد،
پرچم های افراشته بر فراز ماشین‌ها چون بال فرشتگان در حال تسبیح بودند و با من زمزمه می کردند: **خدا بس است بنده را**

چقدر فرشته ها را دوست داشتم،
و پرچم را،
و تسبیح را،
و هموطن تسبیح گوی همنشین فرشته ها را؛ پرچم ها را می گویم.

آهنگ بعدی موبایلم را بلند کردم،
خودم را به ماشین آذین شده با پرچم رساندم،
شیشه ماشین را پایین کشیدم،
مشتم را گره کردم،
بوق زدم،
لبخند را نثار سرنشینان ماشین کردم و خواندم: اتحاد، اتحاد، اتحاد مردم و کشور

۲۷ اسفند ۱۴۰۴، ۲۶ ماه رمضان