به آفتاب گفتم داغدارم،
گفت: زمانه به سوگ نشستن نیست. وقت سوگ ما شبهنگام است، به وقت قیام.
به ابر گفتم: اشکبارم.
گفت: اشکهایت باید موج بیافریند، سیلی شود و بنیان ظلم را سست کند.
به آسمان گفتم: دلتنگ عزیزانم هستم.
گفت: عزیزانت در وسعت آسمانها منتظر قیام تو اند.
به نسیم گفتم: قلبم نوازش می خواهد.
گفت: قرار ما میدان و پرچم؛ خواهم آمد.
به باد گفتم: دلم طوفانی است. گفت: خروش امت مبشرات ظهور است، ایمان داشته باش.
به اشک گفتم: از من کناره مگیر.
گفت: گاهی لازم است در دامن بغض پناه گیرم تا شمشیر انتقام را بر فرق ظالمان فرود آوری.
به شکوفه گفتم: تو نیز دلتنگی؟ گفت زیبایی را در لبخند غنچه های ناشکفته نظاره کن. ما رایت الا جمیلا
به آب گفتم: با دیدنت یاد لبهای تشنه امام شهیدم می افتم.
گفت: مگر سرنوشت یاران حسین علیه السلام جز این است؟
به زمین گفتم: از چه روی اینقدر صبوری؟
گفت: به وعده پروردگارم ایمان دارم که فرمود
و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین.
روزی خواهد آمد که صالحان وارثان زمینند.
به مهتاب گفتم: صورت ماه امام شهیدم را می بینی؟ گفت: تو هم میبینی، نور من از صورت شهداست و امام شهدا.
به ستاره گفتم: راه گم کرده ام، سرگردانم.
گفت هر شب شهدا در میدانند، مگر امام شهدا نفرمود با این ستاره ها می شود راه را پیدا کرد؟
به پرچم گفتم: خوش به حال تو، می خروشی و می نوازی و پرواز می کنی. مغرور و شاد و سبکسار.
گفت: همسفر! آنچه بر من می گذرد از ایمان و اراده توست.
استحکام عمود من از گامهای استوار توست و سماعم در مجلس شبانه امت حزب الله از طپش قلبهای تو.
گفتم: عاقبت این سفر چه می شود؟
گفت: فتح قله ها.
گفتم: چه وقت؟
گفت: الیس الصبح بقریب
دیدگاه خود را بنویسید