با خودم خلوت کردم.

از چشمهایم پرسیدم:

آیا وقت آن نرسیده که بباری و مرهم درد عزیزی باشی؟

جواب داد: آری، و لیکن قلب امیر من است و به اذن او میبارم..

به قلبم گفتم: برای دوست داشتن دیگران فقط به طپش اکتفا نکن، لبخند بزن، بگو، گوش بده و آرام باش. مثل دریا وسیع باش، مثل نسیم لطیف باش، مثل کوه استوار باش، مثل ابر ببار، مثل گل لبخند بزن ، مثل رعد غرش کن، مثل رود جاری باش و مثل آسمان بلند. 


قلبم گفت: فکر نمی کنی همه اینها را اگر به کوه می گفتی متلاشی می شد؟

گفتم آری ، مگر نشنیده ای که خداوند فرمود امانت را به آسمانها و زمین سپردم و آنها قبول نکردند ولی انسان بار امانت را برداشت.


قلب گفت چه امانتی؟

گفتم؛ امانت مثل خدا شدن.

امانت اسماء خدواند که تو حامل آنها هستی و باید به همه مهر بورزی که او رحمان و رحیم است.


خلوتُ بنفسي.

سألت عيوني: ألم يحن الوقت لكي تبكي و تكوني مرهما لعزيزا؟


ردت جوابي: بلى و لكن، القلب أميري و ابكي باذنه.

قلت لقلبي: لمحبة الاخرين لا تقتصر على نبضان، ابتسم، تحدث، استمع و إهداء.

كن وسيعا كالبحر،

راسخا كالجبل،

ابك كالغمام،

ابتسم كالورد،

اهدر كالرعد،

كن جاريا كالنهر

و كن رافعا كاالسماء.


قال قلبي: الا تزعم ان قلت هذا كله الي الجبل، كان الجبل تلاشی؟

قلت: نعم، الا سمعت قول الله تعالي انا عرضنا الأمانة علي السموات و الارض فابين ان يحملنها و حملها الإنسان. 


قال القلب؛ ماذا امانة؟ 

قلت: أمانة سيكون مثل الله.

اسماء الله أمانة التي تحملها، يجب عليك أن ترحم الي الجميع كالرحمن و الرحيم.